رضا قلى خان ( هدايت )

779

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كنايه از برابرى كردن بود در قدر و مرتبه با كسى چنان كه رياضى كفته ستارهءيست و در كوش آن هلال ابرو * ز روى حسن بخورشيد مىزند پهلو پهلو نهادن كنايه از خوابيدن باشد چنان كه مولوى معنوى كفته پهلو منه كه يارت پهلوى تو نشسته * بركير سر كه اين سرخوش زان سر است امشب پيراهن كاغذى كنايه از دو چيز است اول كنايه از روشنى صبح صادق دويم كنايه از دادخواهى مظلوم باشد زيرا كه در قديم الايام متعارف بوده كه مظلوم پيراهن كاغذى مىپوشيدند كه بمظلوميت شناخته شود و بپاى علم داد يعنى علم عدل مىرفته تا پادشاه داد او را از ظالم بستاند و او را كاغذين جامه نيز كويند خواجه حافظ كفته كاغذين جامه بخونابه بشويم كه فلك * رهنمونيم بپاى علم داد نكرد پياده نهادن كنايه از زبون دانستن حريف و اعتنا نكردن به او چنان كه شيخ نظامى كفته فرس بفكند جوش من نيل را * رخ من پياده نهد پيل را پير سرانديب كنايه از آدم صفى عليه السلام است پير برناوش كنايه از دنيا و فلك بود پير پنبهء كنايه از پيرى كه در بدن او موى سياه يافته نشود چنان كه كمال اسمعيل در صفت برف كفته در خانكاه باغ نه صادر نه وارد است * تا پير پنبه كشت حريف كران برف پير دو موى كنايه از زمانه و روزكار باشد پير زال مو سياه كنايه از دنيا و روزكار باشد چنان كه وقتى كفته‌ام آن پير زال مو سيه بس نوجوان سازد تبه * بهر فريب ديكران رويش همان انور نكر پير چهل ساله كنايه از سه چيز است اول كنايه از عقل باشد زيرا كه در چهل سالكى مرد كامل شود دويم كنايه از ملك بود سيم كنايه از آدم عليه السلام است پير سالخورد كنايه از شراب كهنه بود پيروزه چادر كنايه از فلك باشد پيش كنايه از غالب بود پيشانى با اول مكسور و ياى مجهول كنايه از دو چيز است اول مواجهه باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته سپر از غمزهء مست تو بيندازد چرخ * باد و ابروى تو خود كس نكند پيشانى دويم كنايه از سخت‌رو و بىشرم و سخت‌روئى و بيشرمى بود چنان كه شيخ اوحدى كفته كه چه شوخ است اين و پيشانى * تو بنه عذر اين پريشانى مولوى معنوى كفته رستم من از خوف و رجا عشق از كجا شرم از كجا * اى خاك بر شرم و حيا هنكام پيشانيست اين پيش بينى كنايه از عاقبت‌انديشى است پيش‌دست كنايه از سابق و قوى بود چنان كه استاد فرخى كفته از بزركان و ز تدبيركران * پيش دست است بتدبير و براى پيشه آتش كنايه از كار شيطان بود پيكارپرستان كنايه از جنكجويان پيكران درخش كنايه از ستاره باشد و صوفيه صورتهاى روحانى را كويند پيك رايكانى كنايه از سه چيز است اول كنايه از ماه باشد دويم كنايه از سوداكر بود سيم كنايه از باد صبا است پى كردن اميد كنايه از نااميد شدن بود پى كور كردن كنايه از بىنشان شدن بود و آن را پى كم كردن نيز كفته‌اند و پى بردن بخلاف پى كم كردن است و بهر دو معنى وقتى كفته‌ام آب خضر بىشبهه مى ظلمات آن آبست خم * خضرار چه كم كرد است پى من خود بمى پى برده‌ام پيكر كاو كنايه از صراحىست كه به صورت كاو ساخته باشند از چينى يا طلا يا نقره چنان كه رسم بوده آلات بزم را به صورت حيوانات و طيور مىساختند حكيم خاقانى در اين ابيات اين معانى را ياد مىكند كه كفته آن لعل لعاب از دهن كاو فرو ريز * تا مرغ صراحى كندت نغز نوائى مجلس همه دريا و قدحها همه ماهى است * درياكش از ان ماهى اكر مرد صفائى در پيكر كاو آيد و در كالبد مرغ * جان پريان كز تن خم يافت رهائى از كاو بمرغ آيد و از مرغ بماهى * وز ماهى سيمين سوى دلهاى هوائى و لعل لعاب كنايه از شراب است و دهن كاو كنايه از صراحى از كاو بمرغ آيد كنايه از آنست كه از صراحى به پياله ريزد و ماهى سيمين كنايه از انكستان است كه پياله را بدست مىكيرد پيل آبكش كنايه از ابر سياه باران بار بود پيل بالا و پيل‌دار كنايه از بسيار و به قدر جثه پيل است چنان كه حكيم خاقانى كفته ماه دى كرم پيلهء را قوت پيل بالا نوا فرستادى شيخ نظامى كفته زر پيلوا را ز تو مقصود نيست * كه پيل تو چون پيل محمود نيست پيل افكندن كنايه از عاجز كردن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چو در زين كند سرو آزاد را * بر اسبى كه پيل افكند باد را پيل‌مال كنايه از پى سپر كردن بقهر و غلبه باشد پيل هوائى كنايه از آمدن برف باشد وقتى كفته‌ام مكر ديوانه شد اين پيل هايل * كه برپا بينمش سيمين سلاس نه پيل است آنكه مىبينم كه كوهيست * كه باشد از تزلزل از زلازل پيمانه پر شدن كنايه از عمر به آخر رسيدن باشد چنان كه حكيم قطران كفته پيمانه آن‌كس بيقين پر شده باشد * كو با تو نيايد بسر وعده و پيمان ديكرى كفته پيمانه هر كه پر شود خواهد مرد * پيمانه من كه شد تهى مىميرم